دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!
.
.
.
دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .
نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع، این زمان، در این سرما، اینجا چه میکنی!!!؟
دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان، بیپناه ماندم.
پسرها با کمی فکر و مکس و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میآییم.
دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد.
.
صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای حفظ سرما هست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مردند!
.
.
.
باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:
از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم،
خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،
وسط کعبه دو میخوانه بنا خواهم کرد،
تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند!
*
آندم که مرا میزده بر خاک گذارید/زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر از این باده بنوشم/بر خاک من از ساقهء انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات/صد جرعه شراب ارغوان برم به سوغات
هرقدر ننوشیدم از این باده صافی/بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی.
.
(من که از داستان و شعرش خوشم امد گفتم بذارم شاید شما هم دوست داشتید، )
نظر یادت نره ها
نظرات شما عزیزان:
ملینا 
ساعت9:50---26 آذر 1391
عکسهات رو بیشتر کن لطفا